تبلیغات
وب لژیون مسافر سید علی حسینی - خاطراتی شیرین و خواندنی از گذشته
 
درمان اعتیاد و راه کارهای مناسب

خاطراتی شیرین و خواندنی از گذشته

نوشته شده توسط :علی حسینی
یکشنبه 18 بهمن 1394-11:16 ق.ظ


ثروتمند واقعی کیست؟


از "بیل گیتس" (مدیر عامل و مؤسس شرکت بزرگ کامپیوتری مایکروسافت و یکی از ثروتمندان جهان پرسیدند: از شما ثروتمندتر هم هست؟

ثروتمند واقعی کیست؟

از "بیل گیتس" (مدیر عامل و مؤسس شرکت بزرگ کامپیوتری مایکروسافت و یکی از ثروتمندان جهان پرسیدند: از شما ثروتمندتر هم هست؟

او گفت: بله! فقط یک نفر!

پرسیدند: چه کسی؟!

او جواب داد: سال‌ها پیش، زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه به فکر تأسیس شرکت مایکروسافت افتاده بودم، روزی در فرودگاه نیویورک بودم که قبل از پرواز، چشمم به مجله‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک مجله خیلی خوشم آمد، دست کردم توی جیبم که آن مجله را بخرم، دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف شوم که دیدم یک پسربچه سیاه پوست روزنامه فروش، وقتی این نگاه پر توجه مرا دید، گفت: این مجله مال خودت: بخشیدمش. بردار برای خودت.

گفتم: متأسفانه پول خرد ندارم.

گفت: برای خودت! بخشیدمش.

سه ماه بعد بر حسب تصادف، باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز، دوباره چشمم به یک روزنامه افتاد. دست کردم توی جیبم، باز دیدم پول خرد ندارم و باز همان پسر بچه گفت: این روزنامه را بردار برای خودت!

به او گفتم: پسر جان، چند وقت پیش من آمده بودم اینجا و تو یک مجله به من بخشیدی. تو به هر کسی که می‌آید اینجا و دچار این مسأله می‌شود، روزنامه و مجله می‌بخشی؟!

پسرک گفت: آره! من دلم می‌خواهد ببخشم! از سود خودم می‌بخشم.



به قدری این جمله و نگاه این پسر توی ذهن من ماند که با خودم فکر کردم خدایا، این پسر بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از نوزده سال، زمانی که به اوج قدرت و ثروت رسیدم، تصمیم گرفتم این فرد را پیدا کنم تا جبران گذشته را بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه، چه کسی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست بوده که الان دربان یک سالن تأتر است.

دعوتش کردند دفتر من....

از او پرسیدم: مرا می‌شناسی؟

گفت: بله، جنابعالی آقای بیل گیتس معروف هستید که تمام دنیا شما را می‌شناسند.

گفتم: سال‌ها قبل، زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی، دو بار چون پول خرد نداشتم به من مجله و روزنامه مجانی دادی: چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعیه! چون حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می دانی چه کارت دارم؟ می‌خواهم آن محبتی را که به من کردی، جبران کنم.

جوان پرسید: چطوری؟

گفتم: هر چیزی که بخواهی به تو می‌دهم.

آن جوان سیاه پوست مرتب لبخند به لب داشت و در همان حالت خندانش گفت: هر چه بخواهم به من می‌دهید؟

گفتم: هر چه بخواهی!

او دوباره پرسید: واقعأ هرچه بخواهم؟

بیل گیتس گفت: آره! هر چه بخواهی به تو می‌دهم. من به 50 کشور آفریقایی وام دادم، به اندازه تمام آنها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس، نمی‌توانی جبران کنی!!

گفتم: یعنی چی؟! نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌توانی!

پرسیدم: چرا نمی‌توانم؟

آن جوان سیاه پوست گفت: فرق من با شما در این است که من در اوج نداشتنم به شما بخشیدم، ولی شما در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی را جبران نمی‌کند.

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست، جز این جوان 32 ساله سیاه پوست.

 پس برای بخشیدن و کمک به دیگران هیچ زمانی را از دست ندهیم چون کار ما زمانی ارزش دارد که همراه با احساس خودمان باشد، یعنی در اوج فقر به فکر دیگران هم باشیم.

نگارش:مسافر سعید محسن

بازیابی مطالب گذشته، نوشته شده به دست : مسافر مهدی
 



نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox